قصه از کجا شروع شد؟...از گل و باغ ستاره...
نمیدونم چطور بگم...نمیخوام متهم بشم به اینکه آدم هوس بازیم...
اسفند ۸۲...جزیره!!...طبقه ی همکف ساختمون فنی
داشتم با هادی از پله ها میومدم پایین...که یه دفعه چشم خورد تو چشش...تا حالا ندیده بودمش...احتمالا ورودی ۸۲ بود...نمیدونم چرا یه دفعه تپش قلب گرفتم!...روزی ۱۰۰ تا از این دخترا از کنارم رد میشدند و ... ولی مثل اینکه این یکی فرق داشت...
اما برای من جریان ها پیش اومد...اون اردیبهشت لعنتی...بعدش وبلاگ...امتحانات پایان ترم افتضاح...اما نمیدونم چرا هر وقت میدیدمش یه جورایی میشدم...من هیچوقت به خودم اجازه نمیدم که بگم عاشق شدم٬ مخصوصا توی یه همچین موردی که فقط از دور و فقط از طریق دیدن بوده...اما خب میتونم بگم که برام یه جورایی مهم شده
ولی خیلی وقته که سعی کردم بهش فکر نکنم...آخه وقتی نمیتونم برم و باهاش حرف بزنم چه معنی داره که الکی بهش فکر کنم؟...
۲ روز پیش با بچه ها توی میدون بز جزیره! نشسته بودیم که بازم با دوستش اومد...نمیدونم چی شد که به کامران گفتم...واکنشش برخلاف انتظارم بود!...اون که همه ی الکترونیکی ها رو خائن میدونه(و منم باهاش موافقم) یه دفعه بهم گفت: دمت گرم٬ خیلی دختر خوبیه! ٬ خدایا! نمیخوام دوباره قاطی جریانایی بشم که چند ماهه داره اذیتم میکنه٬ ولی...
حالا به نظرتون من چی کار کنم؟٬ نمیخوام دیگه ضایع بشم.